تبليغاتX
لیلی نامه











لیلی نامه

لطفا باکفش وارد نشوید
همینا
 

امروز اولین جلسه ی سه تارمو رفتم.خوب بود.هم استادش،هم من،هم کلاس و هم هوا!

یکی برام میس مینداخت.دست آخر شمارشو تو گوشی مامی پیدا کردم دیدم یکی از پسرخاله هامه.بم اس داد فهمیدی این شماره ی کیه؟گفتم برو عمو خدا شفات بده!پسر خوبیه...شاید اگه فامیل نبود یه جور دیگه جواب میدادم!!(نمیخوام فکر کنم بیچاره منظوری نداشته!!!به خودم:دهه!)

صبح بیدار شدم،مامی خونه نبود.نمیدونم چرا هوس کردم ظرف بشورم.دستام کفی میشه خوشم میاد.با انگشت اشارمو شصتم، دایره درست میکردم،با یه فوت آروم،حبابا،ول میشدن تو هوا..انقدر بش نگاه میکردم تا برسه به اونجایی که دیگه نباشه

مامی اومد خونه،نمیتونم انکار کنم که کلی از ظرف شستن من ذوق کرده بود!..-دستت درد نکنه..حالا مگه ظرف کثیف بود تو آشپزخونه؟کلا تو حال گرفتن از من استاده!پس من اینجا بوق بودم با این دستای کفی؟نیگاا

 کمک کردن به آدمای دیگه با حرف راحته.میتونی هر حرفی رو بزنی.حتی اگه خودتم به حرفت اعتقاد نداشته باشی.هیچ کس غیر خودت نمیفهمه..گاهی وقتا ازین کارا میکنم.شاید درست نباشه.حداقلش یه نفر از گیجی میاد بیرون!

چقدر آدمایی که شبیه به من نیستن زیادن...چقدر!

میدونی رفیق..یه موقع هایی توقعم از دنیا میره بالا.بدترین لحظه های زندگیم همین وقتان.گرچه خودم همش بعدش میفهمم.باس کم توقع باشی..باس بیشتر از خودت نخوای...چون قرار نیس بیشتر داشته باشی.از همون اول اول قرار نبوده بیشتر از این داشته باشی.حالا هی جون بکن..برمیگردی همون جای اول.چیز بیشتری گیرت نمیاد.میدونی رفیق..یه وقتایی دلم میخواد یه لیوان شربت آبلیمورو یه نفس برم بالا...

 

+نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت18:51توسط لیلی |
 

ختم میشود

من به تو

تو شاید در من

همه هیچ

تو از همه،همه تر

به رخ میکشی 

که بزرگتری باز هم

نگاهم چکه میکند به آسمان:

بسیار دلشکسته ام

ای خدای شکسته بند

 

درهم نوشت:به یه دلایلی کارمو ول کردم.دیروز رفتم اسممو کلاس سه تار نوشتم.فردا میرم کلاس شنا اسم مینویسم.آموزشی البته.چون به طور عادی فقط بلدم مستقیم تو آب حرکت کنم!دکتر پوست هم میرم فردا یحتمل.قراره پوستمو لیزر کنم.میگن درد داره.ولی من تحملم زیاده!

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت19:57توسط لیلی |
یه چیکه حرف
 

وقتی حرف میزنم، بیشتر وقتا، بعدش باس به خاطر حرفام به خودم یا دیگران جواب پس بدم.ولی وقتی ساکتم نه

موندن سر دو راهی افتضاحه.ولی موندن سر چند راهی یه فاجعس. و اینی که جلو روت یه دو راهی باشه و پشت سرت یه چند راهی  دیگه نمیدونم چیه!

برای اینکه  احساس خوبی داشته باشه آدم،به نظرم نیاز به یه پتانسیل عظیم از امید داره.یه کسی،یه چیزی که امیدوارش کنه.حتی اگه در حد یه کورسو باشه.و پیدا کردنش سخته...چون اکثر اوقات بعد کلی دویدن و نرسیدن تازه میفهمی چیزی که بخاطرش انرژی میگرفتی فقط یه سراب بوده و بس!

چرا باید خودم ،خودمو به خاطر یه اشتباه مجازات کنم؟وقتی بقیه به اندازه ی کافی اینکارو  واسم میکنند!

انتظار حس فوق العاده شیرینیه.حتی اگه بدونی هیچ وقت قرار نیس تموم شه.انگار یه شیشه ادکلن خالی کردن تو احساساتت!!

خدایا،چقدر قشنگ حال آدمو میگیری.ای ول!

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت17:42توسط لیلی |
دیگه
 

بخاطر کاری که کردم پشیمون نیستم،بخاطر کاری که نکردم پشیمونم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت15:42توسط لیلی |
بد
 

عصبانیم خیلی تا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت19:5توسط لیلی |
انگاری
 

یه خاطره ی خوبو یه بار میشه مرور کرد،یه خاطره ی بدو هزار بار!

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت20:7توسط لیلی |
تهش
 

هیچی ...هیچی..یعنی من باید راس راس راه برم خفه شم.درست حرف نمیزنی.درست گوش نمیدی.نمیذاری بفهمم چی میخوام بگم.رومو برمیگردونم اونور که مجبور نشم بت نگا کنم.تو خسته نمیشی.چرا خسته نمیشی؟من خستم...به خاطر همه ی اون حرفایی که زدم و راست نبود..و دروغ نبود...فقط خواستم بات حرف بزنم.نگفتی بسه...تو هم مثل منی،دروغ نمیگی...راست نمیگی..اصلا قرار بود من این نباشم..اونی باشم که دلم میخواد.اصلا اینجا چرا اینجوریه؟چرا تو اینی؟چرا من اینم؟باز آخرش باید برسم به همون حرفای تکراری همیشگی که تو هم مدام تکرار کنی اینم که باز تکراری بود...دقیقا تو یه ثانیه دلم میخواد بت بگم لطفا خفه شو.دقیقا تو همون لحظه احساس میکنم لبام چسبیده به هم و تو چه میفهمی که یه درد تو دلم منفجر میشه و نشت میکنه به تمام سلولای بدنم و باز باید بت بگم من خستم..من خستم..با توام.میشنوی؟بت بگم کاش اینجا بودی ؟تا حالا دیدی چه جوری هق هق میکنم؟

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت19:53توسط لیلی |
سوتی
 

امروز موقع ناهار خانوم سرایدار اومد تو اتاق زنگ زد به یکی که با آقای ناصری هم دوسته.همینجور به ناصری نگا میکرد و ازش پیش اون آقاهه بد میگفت به شوخی.نگو اون میگه که انقد پشت سرش غیبت نکن.خانومه هم بی هوا گفت :تو که میدونی،من همیشه از جلو میکنم ،نه از پشت!!.بیچاره حواسش نبود!.حالا منو دوستم به هم یه نیگا کردیم.مگه میشد جلوی خندمونو بگیریم!

شدیدا با اقای ناصری بحث و کل کل میکنم.انقدر بار هم میکنیم که خدا میدونه!دوستم وایمیسه بین منو اون سرش میره اینور،اونور،انگار مسابقه ی تنیسه!

الان تو یه دبستان دخترونه ایم.خیلی کوشولو و نازن.هی میان میگن:خاله..خاله،پلنگ صورتی نمیکشین؟..خاله خسته شدی؟خاله میخوای کمکتون کنم؟خاله...خاله...خاله...

فعلا همین!

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت20:5توسط لیلی |
خب
 

مامی و بابی پس از ورود به منزل

مامی:لیلی ازین کوفتیا برات گرفتم!!

من در حال سیب زمینی پوس کندن سرمو برمیگردونم به سمت مامی.بسته ی پاستیلو گرفته بالا.یه خنده ی یهویی میاد رو لبم..

مامی نیگا  میکنه به من با یه لحن خونسرد و بانمک:یه کم کلف تر پوس بکن مامان!

من با تعجب و سریع به سیب زمینیم نگا میکنم.نصف سیب زمینی رو با پوست دارم میکنم!!!سر همین حرف مامی انقدر خندیدم..انقدر یعنی تا وقتی که اشکم در اومد!

مامی:میخواستم یه بلوز برات بخرم بابی نذاشت!

من:هوووم

بابی:میخواستم پفک برات بخرم مامی نذاشت!!

من:خداوکیلی هروقت میخواین واسه من چیزی بخرین با هم مشورت نکنین!!

 

پ.ن:نه ..حالم خیلی بهتر از ایناس. فقط یه کم بیخود شک کردم.شک آغاز یقینه.از همین جمله های قشنگ و کلی گوش پر کن.میگم من میشینم تو برو هر کار دوس داری بکن.میگی تا تو نیای من نمیرم.تو مغزم یکی داره سوت میکشه.باس راه برم.چون بغلیم اگه باش راه نرم هیچ وقت راه نمیره.اونوقت فقط خودمم که میفهمم دلم میخواسته بشینم و تکیه بدم به نرده های آهنی لب سکو و خیره بشم به اون نقطه ی مسخره ای که هیچ کی نمیبینه و خودمم نفهمم تو مغزم چی میگذره و...چرا نمیذاری دو دقیقه بشینم..فقط دو دقیقه..

پ.ن:دارم فکر میکنم اسب آبی چه جوری خمیازه میکشه؟

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت19:56توسط لیلی |
احوالم
 

من که همچون بت پرستیدم تو را

هرکجا رفتم فقط دیدم تو را

با تمام گریه ها از دست تو

میشکستم بغض و خندیدم تو را

پس چرا آزردنم را دوست داری؟

حسرت و غم خوردنم را دوست داری؟

 

بی ربط نوشته:توی وجود هر آدمی یه حس پنهانی وجود داره.حتی اگه نخواد بروزش بده.حسی که باعث میشه یه وقتایی نظر جنس مخالفشو جلب کنه.ممکنه فقط مال یه لحظه باشه.هی زور میزنم قایمش کنم.کمه...خیلی کم.هرچی بیشتر سعی میکنی قایمش کنی...بیشتر میاد بیرون.الان فکر میکنم چیز بدی نیست.تقریبا بیشتر وقتا ناخوداگاهه.بدون قصد قبلی...بدون مرض بعدی!!

پ.ن: ساده ، مثبت ، تنها.اینروزا اینجوری خلاصه میشم!

پ.ن:

  !!

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت16:59توسط لیلی |