تبليغاتX
لیلی نامه











لیلی نامه

لطفا باکفش وارد نشوید
تهش
 

هیچی ...هیچی..یعنی من باید راس راس راه برم خفه شم.درست حرف نمیزنی.درست گوش نمیدی.نمیذاری بفهمم چی میخوام بگم.رومو برمیگردونم اونور که مجبور نشم بت نگا کنم.تو خسته نمیشی.چرا خسته نمیشی؟من خستم...به خاطر همه ی اون حرفایی که زدم و راست نبود..و دروغ نبود...فقط خواستم بات حرف بزنم.نگفتی بسه...تو هم مثل منی،دروغ نمیگی...راست نمیگی..اصلا قرار بود من این نباشم..اونی باشم که دلم میخواد.اصلا اینجا چرا اینجوریه؟چرا تو اینی؟چرا من اینم؟باز آخرش باید برسم به همون حرفای تکراری همیشگی که تو هم مدام تکرار کنی اینم که باز تکراری بود...دقیقا تو یه ثانیه دلم میخواد بت بگم لطفا خفه شو.دقیقا تو همون لحظه احساس میکنم لبام چسبیده به هم و تو چه میفهمی که یه درد تو دلم منفجر میشه و نشت میکنه به تمام سلولای بدنم و باز باید بت بگم من خستم..من خستم..با توام.میشنوی؟بت بگم کاش اینجا بودی ؟تا حالا دیدی چه جوری هق هق میکنم؟

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت19:53توسط لیلی |
سوتی
 

امروز موقع ناهار خانوم سرایدار اومد تو اتاق زنگ زد به یکی که با آقای ناصری هم دوسته.همینجور به ناصری نگا میکرد و ازش پیش اون آقاهه بد میگفت به شوخی.نگو اون میگه که انقد پشت سرش غیبت نکن.خانومه هم بی هوا گفت :تو که میدونی،من همیشه از جلو میکنم ،نه از پشت!!.بیچاره حواسش نبود!.حالا منو دوستم به هم یه نیگا کردیم.مگه میشد جلوی خندمونو بگیریم.آبرومون رفت!

شدیدا با اقای ناصری بحث و کل کل میکنم.انقدر بار هم میکنیم که خدا میدونه!دوستم وایمیسه بین منو اون سرش میره اینور،اونور،انگار مسابقه ی تنیسه!

الان تو یه دبستان دخترونه ایم.خیلی کوشولو و نازن.هی میان میگن:خاله..خاله،پلنگ صورتی نمیکشین؟..خاله خسته شدی؟خاله میخوای کمکتون کنم؟خاله...خاله...خاله...

فعلا همین!

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت20:5توسط لیلی |
خب
 

مامی و بابی پس از ورود به منزل

مامی:لیلی ازین کوفتیا برات گرفتم!!

من در حال سیب زمینی پوس کندن سرمو برمیگردونم به سمت مامی.بسته ی پاستیلو گرفته بالا.یه خنده ی یهویی میاد رو لبم..

مامی نیگا  میکنه به من با یه لحن خونسرد و بانمک:یه کم کلف تر پوس بکن مامان!

من با تعجب و سریع به سیب زمینیم نگا میکنم.نصف سیب زمینی رو با پوست دارم میکنم!!!سر همین حرف مامی انقدر خندیدم..انقدر یعنی تا وقتی که اشکم در اومد!

مامی:میخواستم یه بلوز برات بخرم بابی نذاشت!

من:هوووم

بابی:میخواستم پفک برات بخرم مامی نذاشت!!

من:خداوکیلی هروقت میخواین واسه من چیزی بخرین با هم مشورت نکنین!!

 

پ.ن:نه ..حالم خیلی بهتر از ایناس. فقط یه کم بیخود شک کردم.شک آغاز یقینه.از همین جمله های قشنگ و کلی گوش پر کن.میگم من میشینم تو برو هر کار دوس داری بکن.میگی تا تو نیای من نمیرم.تو مغزم یکی داره سوت میکشه.باس راه برم.چون بغلیم اگه باش راه نرم هیچ وقت راه نمیره.اونوقت فقط خودمم که میفهمم دلم میخواسته بشینم و تکیه بدم به نرده های آهنی لب سکو و خیره بشم به اون نقطه ی مسخره ای که هیچ کی نمیبینه و خودمم نفهمم تو مغزم چی میگذره و...چرا نمیذاری دو دقیقه بشینم..فقط دو دقیقه..

پ.ن:دارم فکر میکنم اسب آبی چه جوری خمیازه میکشه؟

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت19:56توسط لیلی |
احوالم
 

من که همچون بت پرستیدم تو را

هرکجا رفتم فقط دیدم تو را

با تمام گریه ها از دست تو

میشکستم بغض و خندیدم تو را

پس چرا آزردنم را دوست داری؟

حسرت و غم خوردنم را دوست داری؟

 

بی ربط نوشته:توی وجود هر آدمی یه حس پنهانی وجود داره.حتی اگه نخواد بروزش بده.حسی که باعث میشه یه وقتایی نظر جنس مخالفشو جلب کنه.ممکنه فقط مال یه لحظه باشه.هی زور میزنم قایمش کنم.کمه...خیلی کم.هرچی بیشتر سعی میکنی قایمش کنی...بیشتر میاد بیرون.الان فکر میکنم چیز بدی نیست.تقریبا بیشتر وقتا ناخوداگاهه.بدون قصد قبلی...بدون مرض بعدی!!

پ.ن: ساده ، مثبت ، تنها.اینروزا اینجوری خلاصه میشم!

پ.ن:

  !!

 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت16:59توسط لیلی |
 

اصلا انرژی معذرت خواهی از کسایی که ناراحتشون میکنمو ندارم.به همین دلیل، در این لحظه از کلیه ی کسانی که قبلا ناراحتشون کردم و پیشاپیش از کلیه ی عزیزانی که قراره ناراحتشون کنم معذرت میخوام!

+نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت19:56توسط لیلی |
تراوشات ذهن من
 

یه وقتایی تو یه شرایط گند هستی.بدون اینکه خودت بدونی.اونوقت فکرم میکنی بابا چه اوضاع درست درمونی دارم!واسه همین سعی میکنی تو بهترین حالتت باشی.از همه نظر.انقدر خوب میشی که شرایط چفت میشه باهات.همون موقع هاس که یهو سرت میخوره به یه جایی و میبینی ای وای....اوضاع برخلاف همه ی تصورات واهیت  خراب و گند بوده و تو کلهم تو اشتباه بودی.بدیش اینجاس که به خاطر خوبی هایی که از خودت نشون دادی دیگه شرایط ولت نمیکنه و  تا خودتو بکشی بیرون پوستت کنده میشه!

یه وقتایی هم برعکسش.شرایط عالیه...ولی تو به خاطر تجربه ی گند قبلیت فکر میکنی باز اوضاع خرابه.واسه همین تو بدترین حالت خودتو نشون میدی.انقدر که کلن از شرایط خوب فاصله میگیری.بعد میبینی ای دل غافل..اینجا دیگه همه چی خوب بوده...ولی تو گند زدی به همه چی!

پ.ن:خستمه

+نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت19:50توسط لیلی |
روزانه
 

فعلا به نظرم کار سرگرم کننده ای میاد.ولی موقتی.دنبال یه کار بهترم.بیشتر به گفت و شنود و خنده میگذره.یه مدرسه و فرهنگ سرای خیلی بزرگه .نزدیکای کرج تو یه شهرک.شهرکشم سرسبز و خلوت و سوت و کوره.مدرسشم خیلی خیلی بزرگه.حیاطش کلی دیوار داره.منم و دوتا از دوستام.ایده هامون همه رو کشته.با دوستم یه پروانه کشیدیم رو دیوار...اوووف..خب کلا هنری پیش میریم دیگه!!!.با برادر ناصری کار میکنیم.این اسمو تازه روش گذاشتیم!از اون بسیجیای خفنه.یه عقیق آبی تو دستش.هیکل ظریف...و زبون ۲متر!..یه چیزایی تعریف میکنه برامون خودش هر هر میخنده.ما هم از بی مزه گیش خندمون میگیره.کلا پسر دل پاکیه.یه کم زبونش تیز هست ولی آدم باش راحته.۲۸ سالشه.امروز تازه آمارشو گرفتیم!.دوتا دوستام رفتن از طرحامون پیرینت بگیرن من موندم پیش این.کلی بحث سیاسی فلسفی بسیجی!منم حوصلم سر رفته بود کلی باش کل کل کردم!..داشت تعریف میکرد که رفتیم دختره رو بگیریم بدحجاب بود و فلان...بعد رفت تو بحث آمیزش دختره با پسرا !!!! و نیاز جنسی شدید جوونا و یه همچین چیزایی.البته بیچاره منظوری نداره.من اینجوری.پا شدم رفتم اونور واسه خودم قدم زدن گفت چی شد :یه دفعه کم حرف شدی!!!گفتم هیچی شخصیتم نوسان داره!!!

دیگه واسه خودمون صاب خونه شدیم!میریم آبدارخونش چایی میریزیم میخوریمو کلی مدرسشو زیر رو میکنیم.صبح زود با دوستم رفتیم برادر ناصری نیومده بود.خلاصه ما واسه خودمون یه دسته گلایی آب دادیم!به ما چه!بلاخره این همه دیوار.کی حالشو داره دقیق کار کنه!اصلا حال آدم گرفته میشه از دیدن تعداد دیوارا!نمازخونشم یه طرحی زدیم امروز.کلا بهمون بیشتر خوش میگذره تا کار کنیم!..برگشتنی داشت میرسوندمون دم اتوبوسا.اخه خیلی شهرکش خلوته.گفت وایسید برسونمتون.بسیجیه دیگه!..البته پیاده ها.ماشین نداره!...خلاصه تو راه گفت میخوام یه چیزی بت بگم حالا نمیشه!گفتم بگوو..منم گیر!گفت نه حالا تاریک و جا خوب نیستو ...نه اینکه بخواد حرف چیزی بزنه!میگم خیلی حالت برادرانه داره...فقط فک میکنه بانمکه.منم همش جوابشو میدم چیزی بگه..یه چیزی میخواس بارم کنه...منم که آماده ی حمله!فک کنم پشیمون شد.فعلا که من در آماده باشم!!!

 

پ.ن:چیزی که یاد گرفتم اینه که آدم در همه ی موارد زندگیش باید پررو باشه..کم نیاره..حرفشو بزنه.خجالت به درد هیچ جا نمیخوره.قبلا انقدر اینجوری مطمئن نبودم!

+نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت18:42توسط لیلی |
اینم از این!
 

امروز با دوستم رفتم نمایشگاه مطبوعات.خلوت بود.پارسال انگار حال و هوای بهتری داشت!

یه کار پیدا کردم.به به.چه کاری.البته دوستم پیدا کرد.منم میرم.میریم در و دیوار مدرسه هارو نقاشی میکنیم و رنگ میزنیم.فک کن!!!.اگه رفتین یه مدرسه ای و دیدین خیلی در و دیوارش خوشمله بدونین منو دوستم رنگش کردیم!نه حالا.،جدا این درسته که یه هنرمندی مثل من بره مدرسه رنگ کنه...چه قیافه ای پیدا میکنیم!.با لباس کار رنگی ولو بشیم تو مدرسه!!

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت18:57توسط لیلی |
برای خدا
 

من نفسام دیگه بالا نمیاد.جرئت نمیکنم نگاه کنم.واسه همین همش فقط پلکمو می بینم.خسته بودم.انگار یه کم فهمیدی...یکم خواستم بمونی...موندی...برعکس همه که همیشه میرن.دست کردی توی موهام.دستات بوی بچه های کوچولو و معصومو میداد.گفتی هنوز جرئت نمیکنی چشاتو باز کنی؟.چیزی نگفتم.خواستم بگم یعنی.فقط ترسیدم چشام تو رو گم کنن.نفست گرمه.میسوزم.صورتتو میذاری روی صورتم.دلم میلرزه.نکنه میخوای بسوزونیم...چشمامو باز میکنم.هوس میکنم گمت کنم.گم نمیشی.هستی..اینجا پنجره نداره.همش دیوار...از جام بلند میشم،روی میز دنبال یه مداد میگردم..چقدر نگات سنگینه.میدونستی؟وایمیسم جلوی دیوار.یه مربع میکشم.قد خودم.دارم زیر نگات کم میشم.با یه به علاوه وسطش.برمیگردم نگات میکنم.این چیه؟نمیدونم به اونی که میاد رو لبت بگم لبخند یا یه اسم دیگه...پنجرس.میشینم کنارت..نمیگی مسخرس...شاید منتظر بودم بگی...نگفتی..فقط سرمو گذاشتی روی شونت.یه پرنده ی کوچولو داره  آروم تو دلم میخوابه...ممنونم..از ته ته ته ته دلم ممنونم.به خاطر تموم دنیایی که پشت این پنجره وجود داره و من نمیبینمش...

 

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت16:16توسط لیلی |
در جستجوی گنج
 

امروز از توی نیازمندیهای همشهری چندتا جا واسه کار پیدا کردم.زنگ زدم آدرسو پرسیدمو راهی کوی و برزن!از ساعت ۱۲ که رفتم ۶ رسیدم خونه.حسابی کلافه شدم.هرکدومشونم یه وری.هرجا هم که رفتم محیطش کاملا مردونه.آدمای باشخصیتم توشون زیاد بوداا البته.یه جا که همین من یه دختر بودمو بقیشون مرد و پسر.یعنی بابام بیاد این محیطارو ببینه طلاقم میده!.یه جا ساعت کاریش ۸ صبح تا ۸ شب.گفتم برسم خونه دیگه جنازم حتما.آخریه یه موسسه بود که نسبت به جاهای قبلی که رفتم محیطش بهتر بود.یه آقایی که همه بش میگفتن آقای مهندس.یه تستی ازم گرفت.خیلی باادب حرف میزد.خوشم اومد!..خلاصش فرم استخدامو پریدمو اومدم...آدرس پیدا کردنو که نگو...یه مسیرو صدجور به آدم آدرس میدن.اون میگه برو چپ..اون میگه راست.آدمو سرگردون میکنن که بگم ما هم بلدیم!.خب..به هرحال جدی رفتم تو نخ کار پیدا کردن.میدونین که...واسه یه گرافیست هنرمندی مثل من کار فراوونهبلاخره یه کار خوب پیدا میکنم.بلاخره...

پ.ن:هرجور که دو دو تا،چارتا میکنم،میبینم کل حقوقمو انگار باید بدم پای کرایه ماشین.!خدایا بم رحم کن!

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت18:52توسط لیلی |